خاطره نگاری
-
تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 13:36
یکی از غرفههای حیاط نشسته بودم که اومد و پرسید ایرانی هستی؟ گفتم آره. -یه زحمتی دارم برات، انجام میدی؟ +آره چیه؟ همینطور که نزدیکتر میومد تو دلم گفتم لابد میخواد به اینترنت گوشیم وصل بشه، اما اومد نشست و همینطور که داشت کیفش رو باز میکرد، گفت دوتا قطره میندازی به چشمام. گفتم اگر با رضایت خودتون باش...
جاسوسهایی در دل طبیعت
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:22
خونه ما اینطوریه که تلویزیونمون رو شبکه مستند قفلی زده، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. یعنی اگر سریالی نباشه که مادر، یا خواهرم ببینه کنترل تلویزیون دست پدرمه. و اون هم اول شبکه ۹ یعنی مستند رو انتخاب میکنه، اگر مستندی نبود، یکی یکی شبکهها رو بالا پایین میکنه تا بالاخره یه مستندی پیدا کنه. این مستند میت...
این قافله عمر
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 18:12
آخرین ساعات از دهه سوم عمر را در حالی سپری میکنم که هنوز خودم هم باور ندارم که عمرم به این زودی گذشت.دهه اول را در خانههای بزرگ و پر هیجان و پر رفت و آمد پدربزرگ و مادربزرگ گذراندم و درست با پایان دهه اول هر دو به فاصله ۵ ماه به رحمت خدا رفتند.نیمه اول دهه دوم بسیار کسل کننده بود.از آن خانههای پر رف...
به وقت ساعت 3 بامداد
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 18:12
سلاممیدانی؟ خودم دعا کردم که این روزها مریض شوم، که نه تو به خانه ما بیایی و نه من به خانه شما. و نه حتی جایی در دید و بازدیدها چشمانم به چشمانت گره بخورد. و خب دعایم مستجاب شد و این سه روز پایم را از در بیرون نذاشتم و در بستر بودم. فقط از اینستاگرام به تلگرام و از تلگرام به واتساپ در حال گشت و گذار...
برای خودم نوشتم، چونکه دلتنگ بودم
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 18:12
سلام امشب دلم میخواد تا صبح حرف بزنم. فضای تلگرام برام عوض شده، دوست دارم اینجا بنویسم که کمتر خونده بشه یا ناشناختهتر باشه. شاید هم اونقدر متن رو طویل نوشتم که حتی وقتی کسی تو تلگرام باهاش مواجه شد، حوصله خوندن مطالب غیرمفیدم رو نداشت و همون اول از خوندنشون منصرف شد. دیشب یعنی شب بیست و یکم ماه رمض...
گذر زمان
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 22:58
بسم الله الرحمن الرحیم گذر زمان در روزگاران قدیم زمانی که تلفن تازه به خانهها راه پیدا کرده بود ، پدربزرگم با تلفن خانگی رابطه خوبی نداشت ، نمیدانم شاید میترسید مزاحمها ، مزاحم دخترانش شوند. اما س
عشق پیری گر بجنبد ...
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 22:58
بسم الله الرحمن الرحیمسلام عصر موقع برگش از محل کار این موضوع به فکرم رسید و منم الان نوشتم.امیدوارم برسه به دست صاحبش. چند سال پیش که اسبابکشی میکردیم ، از ته انباری بالای قفسه یه کارتن بزرگ ، بست
روسیاهیم از این بندگی و خودخواهی. روسفیدیم که همچون تو خدایی داریم
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 22:58
به نام خدای بخشنده و مهربان بارالها، ز گناهان همه سنگین باریم خوار و شرمنده بدرگاه تو رومیآریم عمر ما رفت و گرفتار هوائیم هنوز دامن آلوده و غفلتزده و بیماریم روسیاهیم از این بندگى و خودخواهىروسپی
روز نوشت
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 1:50
به نام خدا قرار بود ساعت ۱۰ صبح بیاد به مغازه کولر نصب کنه،ساعت یازدهونیم -دوازده اومدهحین کار کلی صحبت میکنهساعت به ۵ چیزی نمونده ، با این وضع کرونایی دیگه تو مغازه نمیتونیم ناهار بخوریم. پرسیدم اگه کارت تمومه مغازه رو ببندیم گفت آره دیگه و صحبتش رو قطع کردیم.سریع مغازه رو بستم و راهی خونه شدم.۲۰۰_...
نامهای برای لاله و لادن بیژنی
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 16:31
به نام خدا سلام. سلام لاله ، سلام لادن.ما این روزها را در قرنطینهی خانگی بهسر میبریم و حال و اوضاع عجیبی کل دنیا را فرا گرفته.حال شما چطور است؟امیدوارم حالتان خوب باشد و مثل تصویری که از روزهای آ
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 11:11
به نام خداگاهی قلم قاصر است از وصف اوصاف و حالات انسانی، قرار نبود چیزی بنویسم و چیزی از احوالم نمیگویم و به همین غزل از لسان الغیب اکتفا می کنم گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرز
الوعده وفا یا نیمه وفا+ خدافظی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
عکس مربوط به 24 دی 97 به نام خداسلام در شهری به نام تبریز در استانی به نام آذربایجان شرقی در دومین روز از اردی بهشت که شما در شهر های دیگر احتمالا با تی شرت رفت و آمد میکنین، ما پالتو پشمی بر تن م
اُدخلوها بسلام آمنین
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدای امام رئوف باز من و باز باب الجواد آقا و باز زمزمه شعر خانم فاطمه نالی زاد ، باب الجواد راه ورودی به قلب توست حاجت رواست هر که از این راه میرود راستش را بخواهید از همان موقع نوشتن آخرین
36 ساعت از به یاد ماندنی ترین لحظات زندگی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدا 14 فروردین؛ بعدِ مهمانی بزرگ ، در حالی که اکثر مهمونها رفته اند و افراد باقی مانده در گوشه ای مشغول صحبت اند. دختری 20 ماهه به نام زهرا با پدرش مشغول بازیست که محمد به آنها ملحق می شود. پد
پایان دلخوشی های زندگی ام
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدا چهار سال پیش چنین روزایی به زعم خود یکی از خوشبخت ترین افراد روی زمین بودم. روزهایی که کاش تمام نمی شدند. تمامی آرزوهایم در آن چند روز برآورده می شدند. روزگار کاملا بر وفق مراد بود. بهترین
التیام دهنده دردم کجایی؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدا رفته بودم حموم ، یهو آب رفت گوشم. یاد چند سال پیش افتادم. یک روزِ تابستانی در حوضِ حیاطمان کلی آب بازی کردم. و غافل از آبِ رفته به گوش، عصرِ همان روز ، آبِ درونِ گوشم چرک کرده بود و دردِ
نون و هِ
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدا سعی کنیم هیچوقت باظاهر آدم ها اونا رو قضاوت نکنیمانسان موجود عجیب غریبیست که خدا در خلقتش به خودش تبریک گفته. اینکه کسی تو گروه هاتون مطالب خنده دار ارسال میکنه دلیل بر این نیست که فرد خوشح
نامه ای به گذشته
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدانامه ای به محمدِ اولِ دیماهِ سالِ نود و دوسلاممحمد، این نامه از سمتِ خودت در 17 مهر ماه 98 نوشته میشودیعنی 5سال و 9 ماه و 16 روز بعدت. پنج سالی عجیب و پر از حوادث تلخ و شیرین. همین ابتدا نشا
تختخوابت را مرتب کن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:09
به نام خدا ۲۱شهریور عصر روز پنج شنبه در تلگرام و کانالی ،عنوان مسابقه ای توجه مرا به خود جلب کرد.قرار بود تک مصرعی به مصرع زیر اظافه کنیم.《به تو دلبستم و غیر تو کسی نیست مرا》 راستش با خواندنش یادِ
خلاصه لیلی مجنون نظامی گنجوی (قسمت دوم)
-
تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 9:56
به نام حضرت دوست که هر چه داریم داریم سلام لیلی - و مجنون - قسمت - اول قسمت - دوم در میان همدرسان قیس دختری از قبیلۀ دیگری وجود داشت: آفتنرسیده دختری خوب چون عقل به نامِ نیک منسوبآراسته لعبتی چو ماه